رضا قليخان هدايت

1962

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مهربانى نكنى بر من و مهرم طلبى * ندهى داد من و داد ز من بستانى بىوفايى كنى و نادان سازى تن خويش * نيستى اى بت يكباره بدين نادانى نبوى راضى گر زان كه اميرت خوانم * من بدان راضى باشم كه غلامم خوانى از تو ما را نه كنار و نه پيام و نه سلام * مكن اى دوست كه كيفر برى و درمانى گويى اندر دل پنهانت همىدارم دوست * به بود دشمنى از دوستى پنهانى مكن اى دوست كه بيداد نشانى نگذاشت * عدل باز آمد با بوالحسن عمرانى خواجه و سيّد سادات رئيس الرّؤسا * همچو خورشيد به بخشندگى و رخشانى و له ايضا فى مدح الصاحب الفاضل يكى سخنت بگويم گر از رهى شنوى * يكى رهت بنمايم اگر بدان به روى سبوى بگزين تا گردى از مكاره دور * برو بر آن ره تا جاودانه شاد بوى ايا كريم زمانه عليك عين اللّه * توى كه چشمهء خورشيد را به نور ضوى توى كه فاتح مغموم اين سپهر بدى * توى كه كاشف مكروه از اين زمانه شوى اگر ز هيبت تو آتشى برافروزند * بر آسمان برا ستارگان شوند شوى به نيكوى نگرى گر همى به كس نگرى * به مردمى گروى گر همى به كس گروى عذاب دوزخ آنجا بود كجا تو نه‌اى * ثواب جنّت آنجا بود كجا تو بوى برند از آن تو هركس تو زان كس نبرى * دوند زى تو همه‌كس تو زى كسى ندوى